سلام دوستان ، خدا میدونه چه قدر گشتم یه اسم قشنگ برای این کلبه پیدا کنم ،اما مگه چیزی گذاشته بودن بمونه گشتم تا بالاخره غروب آفتاب رو پیدا کردم .
نمی نویسم این کلبه چی می خواد بگه چون حرفا متفاوته ، فقط خدا کنه لحظه های هر چند کم ولی دوست داشتنی رو بگزرونیم .
گرگه در خونه شنگولو منگولو میزنه . بزبزه قندی درو وا میكنه میگه بیا تو بچه ها نیستن


یارو یه تیكه آشغال میپره تو چشش میره جلو آینه فوت میكنه . زنش میگه خره تو فوت نكن بزار اون فوت كنه

به یه تركه اره برقی میدن میگن برو با این 100 تا درخت قطع كن .96 تا قطع میكنه خسته میشه . بهش میگن خره پاشو روشنش كن فقط 4 تا مونده . میگه وا مگه این روشنم میشه

بروبچ میدونید چرا قزوینیا همه خوشبختن؟
چون بخت و اقبال جرات نمیكنه بهشون پشت كنه


لره سكه میندازه صندوق صدقات میپره سوارش میشه


پسررو ختنه میكنن میگن باید دامن بپوشی. میگه نامردا مگه چقدشو بریدید


لره میره نونوایی شاتره میگه ببخشید نون تا اینجا بیشتر نمیرسه . لره میگه ببخشید اگه میشه جمع تر وایسید به مام نون برسه

اصفهانیه با برق خونه همسایه خودكشی میكنه


به زن حمید میگن یه بوس میدی؟
میگه حمیییییییییید!!!
حمید میگه بده تبركه

یه لره میره آسانسور سوار شه میبینه زده ظرفیت 12 نفر. میگه عجب بدبختیه ها حالا 11 نفره دیگرو از كجا بیارم


عزیزا ناراحت نشیدا فقط برا خنده بود من خودمم تركم .
جك زیاده نمیشه همرو گفت نوك انگشتام تابل میزنه اگه بخوام همرو بنویسم
مام خودمون با زبون خوش اومدیم آپ كنیم
زندگی آرام است مثل ارامش یک خواب بلند
زندگی زیباست مثل زیبایی یک غنچه
ناز زندگی راز دل مادر من ٰ؛ زندگی پینه دست پدر است
زندگی آب روانی است روان میگزرد
آنچه تقدیر من و توست همان میگذرد. داداش
برا خودت سخت نگیر همونی كه تقدیرته میشه خودتو انقد عذاب نده
ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت كند

نمیدونم براتون پیش اومده یا نه ولی برا من پیش اومده وقتی كه تو پارك نصفه شب نشستی هیچ كس تو پارك نیست خودتیو خودت تو تنهاییات نشستی یهو یه گربه ساعت سه نصفه شب میاد از كنارت رد میشه وقتی نگاش میكنی دلت باز میشه .
میبینی كه اونا بدبخت تراز توءن ، ولی من خیلی دوسشون دارم به هیچ دردیم نخورن دله ادمو تو اون ساعت باز میكنن .
الهی همیشه گربه ها تو خیابوناوو پاركای شهرامون ول باشن
قرار داد و برای آنكه عكس العمل مردم را ببیند،
خودش را جایی مخفی كرد.
بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی
تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند.
یسیاری هم با خود میگفتند این چه شهری است كه نظم
ندارد . حاكم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و...
با وجود این هیچ كس تخته سنگ را از وسط راه بر نمیداشت.
نزدیك غروب بود ،یك روستایی كه پشتش بار میوه و
سبزیجات بود،نزدیك سنگ شد.بار هایش را زمین گذاشت
و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده بر داشت
و آن را كناری قرار داد.
ناگهان كیسه ای را دید كه وسط جاده و زیر تخته سنگ
قرار داده شده بود.
كیسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و یك
یادداشت پیدا كرد.
پادشاه در آن یاداشت نوشته بود
هر سد ومانعی میتواند یك شانس برای
تغییر زندگی انسان باشد
كودكی ده ساله كه دست چپش در یك حادثه رانندگی از
بازو قطع شده بود،برای تعلیم فنون رزمی به یك
استاد پیر سپرده شد.
پدر كودك اصرار داشت از فرزندش یك قهرمان جودو بسازد.
استاد پذیرفت و به پدر كودك فول داد كه یك سال بعد
میتواند فرزندش را در مقام قهرمان كل باشگاهها ببیند.
در طول شش ماه استاد فقط روی بدنسازی كودك كار كرد
و در عرض این مدت حتی یك فن جودو به او تعلیم نداد.
بعد از شش ماه خبر رسید كه یك ماه بعد،مسابقات محلی در شهر برگزار میشود.
استاد به كودك ده ساله فقط یك فن آموزش داد وتا
زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن فن كار كرد.
سرانجام مسابقات شروع شد و كودك توانست در میان
اعجاب همگان،با آن فن همه حریفان خود را شكست دهد.
سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بین باشگاهی
برنده شودو سال بعد نیز در مسابقات كشوری موفق شد
تمام حریفان را زمین بزند و عنوان قهرمانی سراسر كشور را از آن خود كند.
وقتی مسابقات به پایان رسید،در راه بازگشت به منزل
كودك راز پیروزیش را از استاد پرسید.
استاد گفت:دلیل پیروزی تو این بود كه اولا به همان
یك فن به خوبی مسلط بودی ثانیا تنها امیدت همان یك
فن بود و سوم اینكه تنها راه شناخته شده برای
مقابله با این فن گرفتن دست چپ حریف بود، كه تو چنین دستی را نداشتی.
یاد بگیر در زندگی از نقاط ضعف خود
به عنوان نقاط قوت استفاده كنی
دوستی كه سیلی خورده بود، سخت آزورده شد ولی بدون آنكه چیزی بگوید روی شن های بیابان نوشت (امروز بهترین دوستم به من سیلی زد)
آن دو كنار یك دیگر به راه ادامه دادندتا به یك آبادی رسیدند.
تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و كنار بركه استراحت كنند. ناگهان شخصی كه سیلی خورده بود، لغزید و در بركه افتاد . نزدیك بود غرق شود كه دوستش به كمك او شتافت و او را نجات داد .
بعد از آنكه از غرق شدن نجات یافت ، بر روی سخره سنگی این جمله را حك كرد(امروز بهترین دوستم مرا نجات داد).
دوستش از او پرسید بعد از آنكه من با سیلی تو را آزوردم، توآن جمله را روی شنهای بیابان نوشتی ولی حالا این جمله را روی سخره حك میكنی؟
دیگری لبخند زدو گفت: وقتی كسی ما را آزار میدهد ، باید روی شن های سحرا بنویسیم تا باد های بخشش آن را پاك كند،ولی وقتی كسی محبتی در حق ما میكند باید آن را روی سنگ حك كنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یاد ها ببرد
ببینید عزیزان من این داستانارو برا این نمیگم که یه
وب خوشگل داشته باشم ،این چند تا داستانو نوشتم
شما نظر بدید من به شما نگاه کنم ببینم چه جور
آدمیم . به شما نگاه کنم بلکه منم یه زره آدم شدم
حالا داستان یک سگ معلولو میخوام براتون بنویسم .
صاحب فروشگاهی بر روی تابلوی نصب شده بربالای مغازه اش
نوشته بود توله سگهای فروشی چنین تابلوهاییراه جلب کردن توجه
بچه های کوچک است،از این رو پسر بچه کوچکی به صاحب فروشگاه
مراجعه کردو پرسید:توله سگهارا چند میفروشید؟
صاحب فروشگاه جواب داد: از 30 دلار هست تا 50 دلار.
پسر بچه دست به جیب خود برد ومقداری پول خورد بیرون آورد و
گفت:من دو دلارو سیو هفت سنت دارم.ممکن است آنهارا ببینم؟
صاحب فروشگاه تبسمی زد ،و سوتی زد ،یک سگ ماده با پنج توله
اش بیرون آمدند.یکی از توله سگها از بقیه عقب مانده بود.پسر بچه
آن توله سگی که عقب مانده بود را نشان داد و پرسید:آن سگ
کوچولو چه ناراحتی دارد؟
صاحب فروشگاه گفت:دامپزشک او را معاینه کرده و معلوم شده
کاسه مفصل ران ندارد.او همیشه میلنگد وبرای همیشه شل خواهد
بود.
پسر بچه با هیجان گفت من این توله سگ را میخوام.
صاحب فروشگاه گفت نه نمیخواهد آن توله سگ را بخری آن ارزش
ندارد . اگر بخواهی آن را به تو مجانی میدهم.
پسر بچه کاملا براشفت وبه چشمان صاحب فروشگاه نگاه کرد.
سپس انگشتش را جلو آورد و گفت:نمیخواهم آن را مجانی به من
بدهی ،آن توله به اندازه بقیه توله ها می ارزد.
من حالا دو دلارو سیو هفت سنت به شما میدهم و بقیه اش را هر
ماه شصت سنت میدهم.
صاحب مغازه پاسخ داد:او ارزش ندارد که بخواهی آن را بخری،او
نمیتواند مانند توله سگهای دیگر بدود یا با تو بازی کند.
در این هنگام پسر بچه خم شد،پاچه شلوار پای چپ خود را بالا
کشید و پای معیوبش را که بستی فلزی داشت نشان داد و به
صاحب فروشگاه نگریست و گفت:این سگ نیازی به کسی ندارد و
ارزش او را هم هر کسی نمیداند
ببنبد از بس تو همه وبا شعر نوشتن حالا قشنگ یا ......کار ندارم
نمیخوام دیگه شعر بنویسم که بیاید اولی رو چون کوتاست بخونیدو
حالا اگه معرفتم داشته باشیدو یه نظرم بزاریدو برید
دنبال یه چیزه نو میگردم اگه چیزی میدونید کمک کنید
این حقیقتو برا اونکسایی میگم که معنی دوستی
رو واقعا میدونن آخه هر کسی یه دوست خوب
نمیشه
بی تجربه متولد میشیم،باجرات زندگی میکنیم وباحیرت میمیریم
تنها چیزی که فروغش به خاموشی نمیگراید
دوستی هاست
محتاج کمی نوازشم نازم کن
هرچند سکه سیاهم ای دوست
درقلک دل پس اندازم کن
به تو ای همیشه لبخند ...
سلام
که به نیت یک نماز پاک
وضو ساخته ام
و برای خشبختی یک سلام زیبا
چشم دوخته ام
مردی جلوی گل فروشی ایستاده بود و می خواست دست گلی برای مادرش که توی شهر دیگری بود سفارش بده تا براش ارسال کنند. وقتی از گل فروشی خارج شد ، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و گریه میکرد.
مرد نزدیک دختر رفت و از اون پرسید«دختر خوب چرا گریه میکنی؟»
دختر همون جور که گریه میکرد گفت:می خواستم برا مادرم یه شاخه گل رز بخرم ولی فقط 75 سنت دارم در حالی که گل رز 2دلاره.
مرد لبخندی زد و گفت:با من بیا من برا تو یه شاخه گل رز می خرم.
وقتی از گل فروشی خارج می شدند، مرد به دختر گفت:مادرت کجاست؟ می خوای تو رو برسونم؟
دختر دست مرد رو گرفت و گفت «اونجا »
به قبرستان اون طرف خیابان اشاره کرد.
مرد اون رو به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست وگل رو اونجا گذاشت . مرد دلش گرفت،بغض کرد،به گل فروشی برگشت، دست گل رو گرفت و 200مایل رانندگی کرد تا خودش دست گل رو به مادرش بده.
می توان عاشق بود
باران را دید
حسش کرد
و برای گنجشکها دل سوزان
قدری آب . ذره ای نان
و برای مردم سرزمین گنجشکها لبخند زد
می توان انسان بود .....
و برای آزادی شعرنوشت
کشاورز چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه اش استفاده میکرد .
یک روز اسب کشاورز به سوی تپه ها فرار کرد. همسایه ها درخانه او جمع شدند و به خاطر بدشانسی اش به همدردی با او پرداختند.
کشاورز به آنها گفت[شاید این بدشانسی بوده و یا هم خوشانسی. فقط خدا می داند.]
روز بعد از آن،اسب به همراه یک گله اسب وحشی به مزرعه کشاورز برگشت. همسایگان به خانه او جمع شدند و به خاطر خوشانسی اش به او تبریک گفتند، کشاورز به آنها گفت [شاید این خوشانسی باشد ویا بد شانسی فقط خدا می داند .]
فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود ،از پشته یکی از اسب ها افتاد و پاش شکست این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند، به او گفتند چه آدم بد شانسی هستی .
کشاورز باز جواب داد [شاید این بد شانسی بوده وشاید هم خوشانسی، فقط خدا می داند]
چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند به جز پسر کشاورز که پاش شکسته بود.
این بار مردم با خود گفتند[شاید این خوشانسی بوده و شاید هم بد شانسی،فقط خدا می داند.]
| Template By : Pichak |
تبلیغات

